ستاره ی من
من همدم غروبم
سلام کمتز از 20 رو تا امتحانات ترم اول باقی موند و باید یری از جزوه هامو کامل کنم این ترم 20واحد دارم که احتمالا" ترم آینده هم 20 واحد برمیدارم برای فرجه میرم خونه فقط منتظریم حکم آزادی صادر بشه تا ما بریم خونه اومدم شیراز اما جالبه دلم برای دانشگاه و خوابگاه خیلی تنگ شده. معلوم نیست چجوری شدم اینجا دلتنگ اونجاو اونجا دلتنگ اینجا اما راضیم شاید یوقتایی خوش نگذره اما بد هم نمیگذره. یا من سعی می کنم بهم بد نگذره این چن وز از تمام دوستام بی خبر بودم بخصوص دوستام سارای گل (جون خودم قو ل میدم فردا بعد از کلاسم بهت بزنگم) پرییچهر عزیز که میدونم الان خونست و امیدوارم بهش خوش بگذره نگار نازنین که دلم واسش خیلی تنگ شده عاطفه جونم که دلم براش حسابی تنگ شده اینجا هم من مجبورم یذره خودسانسوری داشته باشم بهرحال اینجا دنیای خصوصی عمومی منه و گاهی بهتره برای مطالبم فیلتر هم بذارم و ننویسم اما مدتهاست که چیزی ننوشتم دارم به 30 دیماه نزدیک میشم 7 سال گذشت و من هنوز با خودم کنار نیومدم یکی از بترین اتفاقای زندگیم تو این روز اقتاد و تنها یه بار تونستم برای رهایی حسمو بنویسم(پست ستاره ی من شهریور ماه 1386)و فکر میکنم بهترین پستی هم که نوشتم تا به امروز همین پست بوده. دلم میخواد با اینکه خیلی غمگینه اما دوباره بذارمش اینجا اگه جدید اومدیو خوندی نظر یادت نره یکی میاد و یکی میره.قرار نیست همیشه همه حضور داشته باشن.مرگ
یه پنجره به سوی یه اغاز دوبارست...یه زندگی جدید...یه فضای تازه و شاید
دنیایی زیباتر از دنیای ما زمینی ها با رفتن تو دنیای من تو این دنیا روی سرم خراب شد.من موندم و هجوم خاطراتی که حالا فقط هاله ی مبهمی از اونا باقیمونده بود. تحمل درد نبود حضور سبزت در لحظه لحظه ی زندگی من مصیبتی بزرگ بود که هنوز هم نتونستم رفتنت رو باور کنم. صدای ارامش بخشی که دیگه شنیده نمیشد تا به مرده ی متحرکی مثل من جون بده تا ادامه بدم... زندگی من با رفتن تو نابود شد....من نابود شدم..... صدای شکستنم اونقدر بلند بود که گوش هر عابری رو کر می کرد...فریاد سکوتم اونقدر بلند بود که اسمون به حالم گریست.... نمی دونم صدای شکستنم رو شنیدی یا نه؟فریاد غم انگیز سکوتم دلت رو به درد نیاورد که برگردی؟ به اسمون...به ماه....به شب....به ستاره ها....به سکوت....به زندگی...به مرگ... هنوز باور نکردم تو رفتی...هنوز سختی سنگ مزارت رو درک نکردم... هنوز گذر زمان و سردی خاک تو رو از یادم نبرده.... هنوز منتظرتم..... با تردید میام سر خاکت...نمیدونم این همون ستاره ی منه که اینجا خوابیده... نمی دونم سراغ تو رو باید از کی بگیرم..... از اسمون؟از خاک؟از گذشته؟از ماه؟از شب؟از سکوت؟از زندگی؟از زمانه؟از خاطره؟از مرگ؟...... به اسمون چی بگم؟به خاک که از سردیش اشکام تبدیل به یخ شده چی بگم؟؟؟به کی شکایت کنم که تو برگردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا التماس؟چرا اشک؟چرا سکوت؟ تو با منی...هستی.....حضورت رو حس می کنم..... قلب من فقط با تو بودن رو کم داره ستاره..... این زندگی فقط با تو برام قابل تحمل بود.اما انگار تو هم طافت موندن تو این جهنم زمینی رو نداشتی.... ببینم اون پایین واسه من جا داری؟ اون بالا چی؟همون نمیخوای؟ فقط یک ثانیه مونده تا به تو برسم......... خداحافظ ......زندگی.....کره ی خاکیییی و سلام ستاره ی من....ستاره ی ارزوهای من......... ستاره من اناهیتا شهریور 1386 اینروزا یه حس عجیب غریب تمام وجودم و گرفته بیشتر از هر وقت دیگه ترانه های آریان و گوش میکنم و هر بار بیشتر دلم تنگ میشه چرا تداعی خاطرات من با ترانه های آریانه و چرا این حس رو دارم و احتمالا" کسی جز خودم درک نمیکنه پستوضیح نمیدم. دلم میخواد برم و برم و برم وبرم اونقدر که حتی نخوام دنبال نشونی برای رسیدن بگردم حوصلم از این ریتم تکرای و یکنواخت زندگی سر رفته هیجانات خوابگاه عادیه از اولم عادی بود چه خوبه که دوباره پر از حس ترانه و خوندن باشی و بخوای بنویسی اما وقتی میخوای بیای بگی کم بیاری تو نوشتن حرفات اونقتی که دستت نمیتونه حرکت کنه و قلمت فقط یک جمله رو مینویسه و یکی میگه پس چی شد اونهمه حرف؟ حالم خوبه اگه از سرماخوردگی وحشتناکی که مهمون لحظه هامه بگذرم حالم خوبه بعضی وقتا دلم واسه چند قت پیش تنگ میشه خبر خاصی نبود اما دلم واسه گذشتم تنگ شده اما اگه هم برگردم حتی تو خیال دلم واسه الانم تنگ میشه این روزا احساس میکنم بزرگتر و خیلی خیللی آرومتر شدم لحظه های تنهایی,کتابام وقتی برای تنها بودن من با من برام نمیذارن یا سرم تو کتابه یا مشغول امور روزمره و هنوز به بعضی موسیقی ها و شنیدن بعضی آهنگ ها حساس دلم برای نگار تنگ شده روزای آخر که میخواستن برن من تو وضع خوبی از نظر روحی برای خداحافظی با یکی از بهترین دوستام نبودم چون بدجور به بودنش عادت کرده بودم دلم میخواد بخوابم و وقتی بیدار میشم حتی همین تلاطم های کوچیک هم تو ذهنم و روحم نباشه یعنی آرامش مطلق. بودن یا نبودن مساله این است...... نه دوست ندارم بودن یا نبودن مساله چگونه بودن است نه حتی نبودن حالا بهتر شد خب شنبه امتحان زبان دارم و عصر برمیگردم خوابگاه یجورایی نمیدونم اما دلم واسه اتاقمم تنگ شده و هم اتاقی هام دلم نمیخواد اینجا ساکت باشه اسمونم همچنان ابری اما دلم پاییزیه حتی با اومدن زمستون... هر چی بشه من فرزندپاییزم پیشاپیش یلدا مبارک اناهیتا آرامش... خانواده... چقدر انتظار و بعد چه زود ثانیه ها و ساعت ها میگذره و باید برگردم خوابگاه... و گاهی (۲۳ ساعت از ۲۴ ساعت)دلم واسه خونه تنگ میشه. و من که وقتی بعضی وقتا بابا و مامان بهم نمیزنگن میشم مثه برج زهرمار.... کی بجز خودم باورش میشه این وابستگی بیش از حد رو؟ خیلی دلم میخواست هفته ی قبل میرفتم تهران و اجرای آریای ها رو میدیدم اما... مسلما" امتحان و ۸ نمره میان ترم فیزیولوژی رو به کنسرت رفتن نمیفروشم. دانشگاه همه چی آرومه.........من چقدر خوشحالم خوشحالترهم میشم اگه ترم تموم بشه. من به چه زبونی بگم من دلم کنسرت میخواد................. اونشب دیگه خودم زدم زیر آواز تو اتاق و صدای من و دوستم واسه یکی از دوستام لالایی شد که بخوابه!!!!!!!!! احساس ها؟جان؟چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟کلا" بخش احاساسات قلبم تعطیله. تو این هفته چند اتفاق خوب برام افتاد که ضرورتی نداره اینجا هم بگم هرچند شخصی نبود و به احساس هم ربطش ندید. قشنگتر اینه که گوشیهام روزه ی سکوت گرفتن و میدونن کلا" علاقه ای به اس ام اس و حرفیدن ندارم خودشون سکوت رو رعایت میکنن. تا یادم نرفته واسم خصوصی یک حرفی نذارید.ضمنا" اسم و ادرس وب رو هم بنوسین. امتحانای میان ترم بد نبود. اما راضی نبودم خیلی خوندم اما بازدهش اونقدری که باید نبود. درس و دانشگاه اونقدر وقت گیذه که وقت نمیکنم به خودم فکر کنم اما از ترم آینده کلاس سلفژ و آواز رو دوباره تو برنامم میذارم.همینطور ورزش رو. دوشنبه ساعت ۱۰:۳۰ کلاس دارم و ساعت ۶ هم میرم که ۸:۳۰ برسم خوابگاه و آماده شم برم دانشگاه. بیش از حد ریلکس شدم.کلا" دنیا نابود بشه من تکون نمیخورم. اینقدر خوبه نه سر درد نه معده درد نه ناراحتی. در همه حالت خوشحالم. واسه ترم آینده هم ۲۰ واحد انتخاب کردم. اول که اومدم روانشناسی خیلی عصبی بودم چون کلاس روانشناسی بدجوری رو اعصابم تاثیر گذاشته بود اما الان فکر میکنم بهترین تصمیم همین بود. البوم جدید حمید عسکری رو شنیدم و باید بگم خوشمل بود و خوشمان آمد... خب من دیگه باید برم بای تا های خوبین؟ من بد نیستم و روز خسته کننده و پر استرسی داشتم از صبح سر کلاس تفسیر و بعد از اون همه تا ساعت ۵ سر کلاس کلیات فلسفه و بین کلاس ها هم امتحان میان ترم کلیات فلسفه که واسه من که تجربی بودم واقعا" درس سنگینیه اما امتحانم رو خوب دادم.آب خوابگاه قطعه و الان فکر میکنم حدودا" ۷۰ ساعته که آب نیست و بدنبال اون غذای ما شده پفیلا و شکلات و قهوه و شوفاژ ها هم که کلا" کار نمیکنن. دیشب مجبور شدیم یذره بیشتر از یذره شلوغ کنیم و اعتراض به این وضع که حداقل دانشگاه رو تعطیل کنید ما بریم خونه و بعد که مشکلات حل شد بیایم که در نهایت رئیس دانشگاهمون اومد و هیچ اتفاقی هم نیفتاد فقط فهمیدن که ما خیلی هم صبر ایوب نداریم و اگه مشکلی باشه اعتراض میکنیم.به یاری خدا و به همت مسئولان تا دو هفته ی دیگه سلف هم تعطیل میشه و ما رسما" سوء تغذیه میگیریم. بماند که با دیدن ایشون خیلی به شئورمون توهین شد.ما مثلا" دانشجو هستیم. یجورایی به غلط کردیم اومدیم اینجا اعتراف کردیم اینهمه پول میدیم و آخرش امروز هم آب و هم ۲-۳ ساعت برق دانشگاه قطع شد که تا زمانی که من اونجا بودم قطعی آب ادامه داشت. امروز اسم کاندیدای انجمن روانشناسی رو که انتخاب کرده بودن زدن تو برد و من تا رفتم سر کلاس دوستام گفتم آنا انتخاب شدی و حالا باید رای گیری کنن و ۷ نفر از ۱۲ نفر انتخاب میشن. یکشنبه و دوشنبه امتحان روانشناسی و ریاضی دارم. و باید از شب شروع به خوندن درسام کنم شام هم ندارم و نمیدونم تو این اوضاع چی باید درست کنم که بخورم. دلنوازان تموم شد. حالا دیگه هیچ برنامه ای نیست که نگاه کنیم. بیخیال خب من برم به کارهام برسم شاد باشین پس از سکوت نباید بترسم این روزا رفتارم خیلی در تضاده ولی خیلی آرومم. زندگی خیلی آروم و راحت داره پیش میره و منم دارم نفس میکشم و سعی میکنم زندگی کنم و لذت ببرم.دانشگاه هم بد نیست و قشنگترین و در عین حال اعصاب خورد کن ترین کلاسم زمینه روانشناسی هست که چون جالبه خیلی قشنگه و چون با روح و روان انسان سر و کار داره همیشه مجبور میشیم خودمونو تحلیل کنیم و یوقتایی حسابی بهم میریزیم در عین اینکه علت خیلی از رفتار هامون رو میفهمیم.و جالبه که نتیجه ی تمام این بهم ریختن ها در خواب و نوع خواب خودشونو نشون میده که البته عادیه و دیگه عادت کردیم. فعلا" اومدم شیراز و یکشنبه فصل ۲ سانتراک امتحان گذاشتن. خیلی وقت نوشتن ندارم اومدم سر زدم و کامنت ها رو خوندم.ممنون از همه. بای تا های مثل همیشه اما شاید یذره متلفوت تر از همیشه خیلی وقته که تفاوت بین نوشته هام و حس میکنم.و از همه مهمتر خودمم که الان واقعا" آرومم.آروم شدم شاید بخاطر رشتمه. که باید آروم بودنو تمرین کنم.دارم از قانون جاذبه استفاه میکنم راز خیلی کمکم کرد بخصوص با اتفاقی که امروز افتاد و بقول سارا اینبار انون جاذبه همراه با شانس بود که من ...(ای خدا...) شیرازم و فردا برمیگردم خوابگاه دلم برای دوستام تنگ شده سرمای بدی خوردم امروز رفتم خرید و کلی خرید کردم و مهمتر از اون موقع بیرون رفتن از خونه همون اناهیتایی و دیدم که باید باشه.شاد و پر انرژی و با اعتماد به نفس.خیلی وقت بود که دلم واسه خودم تنگ شده بود.حالا ودم به خودم رسیدم.... این حس خیلی قشنگیه فردا امتحان فیزیولوژی دارم 1 شنبه هم فصل یک روانشناسی سانتراک و الان هم خیلی خسته ام پس بای تا های سلام میدونم الان همتون میگین تو که ترم یک بالینی هستی چقدر خودت رو تحویل میگیری که بخودت میگی روانشناس حتی از نوع جوجش!!!! وقتی بچه های مهندسی ترم یک اسم خودشونو مهندس میذارن ما روانشناسی ها هم از حالا دکتریم و مطب زدیم داریم کار میکنیم....!!!!!!! شنبه و یک شنبه امتحان فیزیولوژی و روانشناسی عمومی سانتراک دارم. واسه شنبه مشکلی ندارم.پس سانتراک میخوانیمممممممممممم. سرماخوردم یا بهتر بگم سرما خوردیم و مجبور شدم برم سوپ درست کنم و بخوریم و امشبم غذا فرنی داریم. تلویزیون خوابگاه سوخته پس دلنوازان بی دلنوازان یسری متن ترجمه گرفتم که باید بشینم ترجمه کنم ۲ نمره هم ۲ نمرست. خبر بعد آریان ۵و۶و۷ اذر ماه تهران کنسرت داره و از اونجاویکه من ۸ اذر میان ترم فیزیولوزی دارم نمیتونم بیام. از حالا عزای آخر ترم گرفتم و بشدت سرم تو کتابمه نخندینا(حتی موقع کنکورم هم اینقدر درس نمیخوندم) هر از گاهی دلم واسه اینجا تنگ میشه و میام میبینم دوستام از خودم بی وفاترن و خلاصه میام آپ میکنم و میرم. فعلا" امروز رو کاملا" بدون فکر نوشتم.نزدیک به یکماه میشه که لحظه هام و با درس و کتاب و کلاس و دانشگاه و در خوابگاه سپری میکنم با دوستای جدید و درسای تازه و کلی خستگی شیرین. زندگی دور از خونه بجز خاکستری هیچ رنگی نمیتونه داشته باشه. از دانشگاهی که میرم و اساتیدم خیلی راضیم بجز یک استاد که نمیدونم چرا درس دادنش با منطق من هیچ جوری درست درنمیاد و قانعم نمیکنه . تنها درسی که خوندنش یکم واسم سنگینه کلیات فلسفست و بقیه کلاسا واقعا" خوبن. چون تجربی بودم و حالا رشتم روانشناسی بالینی که زیر گروه انسانی هاست. ۲۳ مهر ماه تولدم بود که در خوابگاه سپری شد و خیلی هم خوش گذشت.۲۵ مهر بعد از کلاسم تو خوابگاه تولد گرفتیم و ساعت ۱۱ شب سرپرست اومده میگه چه خبره کمیته انظباتیتون میکنما.... از بس که شلوغ کردیم و صدای اهنگ رو زیاد کرده بودیم و در کنار دوستام واقعا" خوش گذشت. خیلی با حال بود. از تمام دوستام که تولدمو تبریک گفتن و اس ام اس زدن ممنونم. چهارشنبه بعد از آخرین کلاسم میرم خونه و از همین الان کلی دارم ذوق میکنم. خب من باید برگردم خوابگاه چون نه شام دارم و نه تحقیق فلسفه و متون اسلامی ام رو کامل کردم مثه همیشه بای تا های
....
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
التماس نگاه عاشقم که هر شب به اسمون چشم می دوخت تا ستاره ی ارزو هاش رو حتی واسه ۱ لحظه ببینه رو هم ندیدی؟
التماس کردم تو رو به من برگردونن.اما نیومدی...![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
| Design By : Night Skin |



