تبليغاتX
ستاره من

انسان

فکر کردن به فلسفه دنیا بیهوده ترین کاری بود که میتونست میون قدم زدن انجام بده.

خودش یه جا.قلبش یه جا و ذهنش هزار جا و مشغول جولان دادن و نبش قبر مشکلات و درساش بود.

یه لحظه ,حس کرد خستگی این مدت اونقدر بوده که بخواد کلا" همه ی اونچیزی رو که با عشق بدست آورده بزاره و بگذره.اما فکر کنار گذاشتنش یه طرف و واکنش بقیه یه طرف دیگه....

انگار 1 هفته قبل همین الان بود...وقتی خوب نبود میون حرف بقیه واسه دلداری!!!!میشنید یک ترم و بغض می کرد شاید اونی که با حال پریشون اما ظاهر آروم نشسته بفهمه یک ترم هم یک ترمه.واسش خیلیه.اما الان حاضر بود همه چیز رو متوقف کنه.میخواست زندگی کنه...

هوا خنک بود...یا نه سرد بود...اما عجله ای برای رسیدن نداشت.

رسیدن و محصور شدن تو چهاردیواری بدون تازگی.

از تمام دنیا ممنون و از موبایلش بیشتر ممنون که معنای سکوت خواستن دنیاشو خوب فهمید و خانواده هیچکس بهش زنگ نمیزد.

حوصله ی شنیدن و گزارش کارای عادی که همه انجام میدن رو نداشت و تا ابد دنیا هم نداره.سلام,خوبی حرف عادی مردمه و حالش از تکرار مکرر خب دیگه چه خبر اونم صرفا" جهت خالی نبودن عریضه و کش دادن حرف بهم میخورد...

خب اونم این مدلیه

هوا سرده...ماشینایی که رد میشن باعث میشه فکر کنه خدایا این مردم کم از دیوونه ندارن...

هنوز داره به محال فکر میکنه...فکر محال محکوم به فنا...این جمله مزخرفه...

تو این هیری ویری فکر امتحانای یک ماه دیگه نقش پتکی رو بازی میکنن که تو سرش میخوره.میدونه چی میشه اگه حتی یکیش خراب بشه...همه کاسه کوزه ها سر اتفاق جدید شکسته خواهد شد

حوصله اون اتفاقا رو نداره

حوصله اون طرز تفکر ها رو نداره

این آدم حوصله خودشو به زور داره دیگه وای بر بقیه...

دنیاشو بگیرین و از تمام دنیا فقط آهنگ و هدفونشو بهش بدین...اگه حرفی زد!!!!

میاد خونه

خالش با یه لحن کنجکاو ناشی از خوندن پست فیس بوکش گیر داده تو کیو دوست داری...

هی رد میکنه

آخرم میگه من بابام نمیدونه کیو دوست دارم که محاله ندونه در نتیجه تا آخر دنیا هم  نمیگم...

اگه خودش فهمید شاید به احتمال 00001/0%  سایرین هم بفهمن

قرار نیست حسشو نسبت به طرف داد بزنه

قرار نیست فریاد بکشه

تنها سکوت...

مطمئنه میفهمه...

اما اگه نفهمید نمیشینه زار بزنه

زندگیشو مختل کنه

نمیگه هم به درک

فقط میگه من به اندازه کافی تلاش نکرد!!!!

میدونست که برای ثانیه ثانیه سکوتش دلیل داره.

دنیاشو عوض کرد...

دنیای قبلی غیر قابل تحمل شده بود.

حوصله هیچکس رو در دنیاش نداشت...نمیخواد کلکسیون عشقای پفکی و دوستی های الکی باشه...

براش مهم نیست زنگ خور گوشیش با زمانی که خاموشه تفاوتی نکنه.

یا همدم تنهایی هاش اس ام اس های ایرانول باشه...

تو اتاقش تنها فکر میکنه...

کجای این راه اشتباه بود؟

چرا من؟چرا اشتباه؟همه اشتباه میکنن...

اما این اشتباه نیست اگه هم اشتباه باشه بیخیال...

هدفون میذاره تو گوشش

این یعنی ارتباطش با دنیای بیرون قطع

نه حرفی,نه شنوندست الان...

خواننده هم می ناله

اگه عشقو از ترانه ها بردارن

90% خواننده ها بیکار میشن...

هرچند سوژه زیاده

عشق نشد از مرگ میخونن.

کتابش از اون گوشه داره چشمک میزنه...

بیحوصله شد..........

اختلالات اضطرابی...همین دیروز سر کلاس آسیب استاد داشت توضیح می داد و برای اولین بار شش

دنگ حواسش به درس بود...

کاربردی ترین فصلی که ترم 5 یاد گرفت...

ترم 5

داره تموم میشه...

یادش به ترم اولش افتاد...

اون روزا که تازه اومده بود و کلش حسابی داغ....

پر از ایده و فکر و تحقیق

فکر میکرد یعنی  میشه من روز ترم 5 برم؟کی میشه؟حالا رسیده 1 ماه دیگه ترم 6

اما این دنیا و 5 ترم قبل کجا بود...

رشتش که عوض نشد...

آدمش چرا...

روانی...

یادش به ترمای اول افتاد...

روانشناسی ها یا همون روانی ها...

از چالش های بهینه رسیدیم به تکرار....

اما

قصد خط زدن روزای تکراری رو ندارم...

فعلا" روزامو دوست دارم

یه تنهایی عمیق...

یه معادله اصم

اما من حلش میکنم...

می نویسم

میرم سر کلاس و برگشتم به دنیایی که بیخودی یا شاید به حکم کنکور و درس و دانشگاه و به بهونه

درس زیاد ازش دور شدم...

تا بعد...

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط اناهیتا در دوشنبه چهاردهم آذر 1390 ساعت 3:1 موضوع | لینک ثابت


دوباره برگشتم

هر روزی که میگذره پر میشم از فکر و ایده و حس جدید

احساسی که شاید در تمام ثانیه هام با منه.

ترانه ذهنی که مدام تو گوشمه و تو ذهنم تکرار میشه

اساسی ترین و بهترین کاری که انجام دادم این بود که دوباره برم کلاس آواز

شاید دوری از چیزی که عاشقشم خیلی عذابم میداد و زندگیم هم که به کل بهم ریخت چون هیچ

کلاسی واسم چالش بهینه نبود یجور تلف کردن استعداد....

امشب یکم کار دارم

برمی گردم

خیلی زود با پست های جدید

شاد باشین

آناهیتا


 

نوشته شده توسط اناهیتا در شنبه پنجم آذر 1390 ساعت 3:29 موضوع | لینک ثابت


من برگشتم

سلامممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

جیغغغغغغغ دسسسسسس  هوراااااا من برگشتم به بلاگفااااااا

مدتی رو اینجا نبودم

اما همیشه به یاد همگی دوستان خوبم و ستاره من بودم.

ترم ۴ دانشگاه تموم شد و حالا رسما" شدیم ترم ۵ی و سال سومی و یجورایی تو دانشگاه

دیگه نه سال بوقی هستیم نه تازه وارد.

اوضاع روحی و روانی خودم به شدت خوبه البته بعد از یه سری تاطمات اساسی اما الان

کاملا" خوبم.

فعلا" تمام وقتم رو با کار کردن میگذرونم تو یک شرکت کامپیوتری و تقریبا" از تابستون و

تعطیلی ام تنها روزای تعطیل رسمی و جمعه رئ یاد دارم و بجز تمام این کار ها اسراحت.

فعلا" من برم

بای تا های


 

نوشته شده توسط اناهیتا در پنجشنبه سی ام تیر 1390 ساعت 19:11 موضوع | لینک ثابت


دنیای این روزای من

تنها جایی که برای نوشتن به من آرامش میده همینجاست

امروز هم خوشحالم و عصبانی و طبق معمول ساکت!

کلاس پویایی گروه رو بجای صبح عصر رفتم و حرص خوردم از دست چندین و چند نفر!

اما خوشحالم که خودمو قاطی خیلی مسائل نمی کنم و چیزایی که من میدونم....

ترجیحا" همینطوری ادامه میدم تا ببینم چی میشه.کلا" وقتم پر شده.هفتهقبل که شیراز بودم اتفاقی

 استاد گیتارم رو دیدم و خیلی خیلی هیجان زده شدم و هم به فکر یه تحقیق افتادم واسه ترم آینده و

هم انگیزه ام قوی تر شد تا دوباره موسیقی رو بصورت کاملا" جدی شروع کنم.۳-۴ ایده خوب هم برای

 نوشتن دارم اما هنوز تصمیمی نگرفتم و تا پایان امتحاناتم صبر می کنم.در کنار تمام این تلخی ها و

شادی ها فشار عصبی ندارم و مسئله ای هم که روان برام نذاشته بود حل شد.

براحتی مثل امتحان رشد ۲.

اوضاع امتحاناتم هم خوبه

با این حساب جز چند مورد واقعا" همه چیز آرومه و منم خوشحالم

فعلا"

 


 

نوشته شده توسط اناهیتا در دوشنبه دوم خرداد 1390 ساعت 18:54 موضوع | لینک ثابت


....

حقیقت اینه

همیشه خودم تنها کسیم که ریز به ریز احساساتمو حسو حالمو درک می کنم

گفتگوهای درونی من تمومی ندارن

پست قبلی رو حذف کردم

چون دیدم کاملا" بی اساس بود البته واسه حس و حال فعلی من

کجای جاده زندگیم ایستادم؟

اینروزا که دانشگاهم درگیرم با خودم فقط سر یه مساله

چیزی که استرس بی نهایتی بهم وارد کرده  اما سعی میکنم حلش کنم

سعی کردم یکم مهربون نباشم

یکم خشن

شاید کمی بی احساس

شایدم ...

هیچ ترانه ای جز چند ترانه خاص از آریان بهم حس نمیده که بنویسم و بشنوم

فردا

یه روز مهم

واسه شاید رهایی

شاید راحت شدن

از یه فکر و استرس

خدا به دادم برسه



 

نوشته شده توسط اناهیتا در سه شنبه سی ام فروردین 1390 ساعت 3:37 موضوع | لینک ثابت


تا بهاریه

تقریبا" یک ماه و چند روزی میشه که مطلب جدیدی نذاشتم.

اما این به معنای تعطیلی وب من نیست

ستاره من هست تا وقتی اناهیتا هست...

اما گاهی آدما نیاز به یک محیط مجازی دارن تا اگه قراره بنویسن تقریبا" اسم سکرت بمونه و اینجا برای من که همه از دوستانم و

اکثرا" هم منو میشناسن محیط مناسبی نبود.

اینم دلیل غیبت یک ماهه من که البته من هرروز اینجا رو چک میکنم اما خب پست نمیذاشتم.

نزدیک عید و تقریبا" باید به فکر بهاریه باشم برای دنیام.

از همه دوستای گلم بخاطر کامنت ها تون ممنونم

تا پست بهاریه

خداحافظ


 

نوشته شده توسط اناهیتا در دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389 ساعت 12:24 موضوع | لینک ثابت


روزانه های من

تمام بهاران و زیر بارون پیاده روی کردم البته اگه از پیاد روی کل معالی آباد بگذرم تو اون سرمای هوا خیلی کیف داد

پیاده روی...

داشتم به طرافم نگاه میکردم یه لحظه تنها فکری که به ذهنم رسید این بود:خیابون بهاران امشب تو این بارون و

سرما و خنکی بیش از حد هوا چقدر شبیه به کوچه ذهنی منه!!!!همون جایی که خیلی وقتا که حوصله دنیا و

آدماشو ندارم عابر اون کوچه ام.دلم واسه گیتارم تنگ شده اما برنامه های ترمیم فشرده تر اونیه که بتونم وقتی

واسه تمرین کردن بذارم همینطو خوندن.

من آخر بجای روانشناس خواننده میشم!!!!(شوخی کردم)

اما به محض اینکه فرصت پیدا کنم دوره سلفژ رو کامل میکنم.

بجز اون تنها سرگرمی این روزام گوش کردن به موسیقیه و آهنگایی که دانلود کردم.

فکرم آرومتر اما به همون میزان درگیره.

اما در کل خوبم.

امروز دوباره باید برم دانشگاه...

خب

دارم سعی می کم تعطیلاتم با اینکه خیلی کوتاه مدته اما بهم خوش بگذره.فکر کنم کمترین طفیه که می تونم

در حق خودم بکنم  بعد از اینهمه آشفتگی که جز خودم و زهرا کسی حسش نکرداگه از تمام دوستام فقط

میگم زهرا بخاطر اینه که تو تمام اون روزا و لحظات زهرا 24 ساعته با من بود.

بهر حال فکر میکنم فعلا" دریای زندگیم آروم باشه مگه اینکه طوفانی بیاد که من ازش بی خبرم!!!!!

فعلا" بای تا های

,




 

نوشته شده توسط اناهیتا در یکشنبه هفدهم بهمن 1389 ساعت 6:2 موضوع | لینک ثابت


دیروز..امروز

بامداد روز پنج شنبه:

پست آخر وبم رو حذف کردم

خیلی غمگین بودم اما الان خوبم دلم نمیخواد اینجا ماتم کده دل من باشه...

تو اتاق تنهام.2-3 ساعت دیگه منم با اولین سرویسی که بره شیراز از اینجا میرم!!!!

دلم واسه شیراز تنگ شده همینطور دلم واسه مامان و بابا و آرش.

امتحانات تموم شد این ترم درس روانشناسی تربیتی رو حذف کردم و نرفتم امتحان بدم.

بااین حساب تمام تحقیق مهدکودک بی فایده بود البته واسه من!!!!

امتحان اون روز آسون بود.اما نرفتم  امتحان بدم.حماقت هم نبود حال مساعدی نداشتم

تقریبا" سر هر

کسی که بهم زنگ زد و خواست باهام بحرفه داد زدم جز 3 نفر.

هفته قبل واقعا" بد بود اما بخیر گذشت و منم الان آرومترم

امتحاناتم متوسط بود 1 هم بد بود خیلی بد بود...رشد1 اما اونم تموم شد.

آخرین امتحان روانشناسی اجتماعی بود.

یذره خودمو جمع و جور کردم و خوندمش.

بعد از امتحانم تو محوطه دانشگاه زیر بارون داشتم غرق میشدم از فکر رهایی...

دلم میخواست تا ابدیت دنیا بارون بیاد مه و ابر کوه ها رو بگیره و هوا خنک باشه.

درست منظره جلوی چشمام...

حس خوندن دارم میدونم تا نخونم آروم نمیگیرم.اما اونقدر خوندم که دیگه صدام در نمیاد.

حالم خوبه

عالیم

-------------------

بامداد روز جمعه:

بالاخره اومدم شیراز...

تمام مدت توی راه چشمامو بسته بودم و آهنگ گوش می کردم

اما ذهنم داشت کتاب خاطراتمو ورق میزد.

تا بالاخره چشمامو باز کردم و با دیدن دروازه قرآن اونقدر ذوق زده شدم که حد و اندازه

نداشت.

تا سحر واحسان اومدن دنبالم با یه ذوقی خیابونو نگاه می کردم که هر کی منو می دید

یحتمل میگفت این دختر به عمرش شیراز نیومده!!!!وسایلمو که میذاشتیم تو ماشن یه لحظه

نگاهم به حافظیه افتاد گفتم  الان وقت ندارم بعدا" حتما" بهت سر می زنم!!!!!سر حافظ هم

کم شلوغ نبود!!!!!

خیلی خیلی حس  خوبی داشتم

اومدیم خونه بعد از مدت ها آروم خوابم برد که حس کردم یکی دست گذاشته روی پیشونیم

چشمامو باز کردم ددیدم خالم بود که گفت داشتی تو خواب ناله می کردی!!!!

منم گفتم خاله ناله و حرف زدن در مورد من توی خواب عادیه.

هرچی فکر کردم چه خوابی میدیدم یادم نیومد.

فعلا" یه حس خیلی خوبی دارم

رهایی تا؟؟؟؟رهایی درست تا 1 هفته دیگه

فعلا"

بای تا های


 

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط اناهیتا در جمعه پانزدهم بهمن 1389 ساعت 1:43 موضوع | لینک ثابت


خواب و بیدار

دنبال یه ترانه ام که بهم حس بده بنویسم...

منم که همیشه اینجام

هفته آخر

نه دیگه تموم شد

فردا روز آخر ترم 3 از همینجا میگم افتضاح ترین ترم تحصیلی ام همین ترم 3 بود جوری که ترجیحا" نه به هم

شاگردی ها نه به کلاسا و اساتید کاری نداریم و فکر نمیکنیم.

بهرحال خدایا شکرت که تموم شد خدا کنه زودتر امتحاناتم هم تموم شه.

اما کلا" حالم خوبه اونم از نوع خیلی خوب.

و کلی هم خوش می گذره

به چه خوبی

دلم به شدت کنسرت میخواد ذهنم درگیر سوالامه در خصوص بحث هیپنوتیزم...

بزودی به همه جوابام میرسم.

بعد اینکه کودک درونم چند روزه که بشدت مشغول شیطنته و داره خوش می گذرونه

یچیزی بگم؟

ترم 3 رو دوست ندارم تکرار بشه

از بد بدتر بود روح و روانمونو کلا" ریخت بهم اماخیلی دارم کیف میکنم هیچوقت به این اندازه احساس خوبی

نداشتم!!!!

و دیگه نیازی به هیچ چیزی نیست که منو تکون بده.

این یعنی من خوشحالم.

شاد باشین

بای تا های و هوی



 

نوشته شده توسط اناهیتا در سه شنبه چهاردهم دی 1389 ساعت 1:50 موضوع | لینک ثابت


بدون شرح

نفس میکشم پس خوبم سرما خوردم در حد توهم اما زنده ام و این خودش جای شکر گذاری داره...

دلم واسه اینجا تنگ شده اما...

حضور چند نفر بدجوری رو اعصابمه

بهرحال

منم راه های خاص خودمو دارم برای یسری کمک ها...

بچه ها من برم  الان حوصله ندارم اینجا باشم........................


 

نوشته شده توسط اناهیتا در یکشنبه دوازدهم دی 1389 ساعت 0:37 موضوع | لینک ثابت